دخترطلای ماماندخترطلای مامان، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره

برای تو که میدونم یه روزی میای...

برگ بیست و هفتم

سلام گل قشنگم ..چطوری خوبی؟ تو آسمونا بهت خوش میگذره مامان؟ عزیزم  نمیخوای زمینی شی؟؟؟؟ میدونی جای آدما رو زمینه گلم ... زودتر بیا که اینجا خیلیها منتظرت هستن . دو روز پیش نی نی دختر خاله مامان به دنیا اومد ، یه دخمل ناز نازی تپل ..... عزیزم چند روز پیش مامان و بابایی رفتیم قشم ... خیلی جزیره زیبایی هست ... بهش عجایب هفتگانه خلیج فارس هم میگن .... جاهای دیدنی زیاد داره که ما اکثرش رو رفتیم ....تو آبهای خلیج همیشه فارس هم قایق سواری کردیم و دلفینها رو دیدیم خیلی خوش گذشت جات  خالی بود گلم .... هر جای جزیره که  میرفتم و عظمت خدا رو میدیدم دعا میکردم و از خدا میخواستم تو زودتر بیای پیشمون  نازنینم...
10 دی 1392

برگ بیست و ششم

سلام عزیز دل مامان  یه مدتی بود دیگه توی وبلاگت چیزی ننوشتم ..... راستش مامانی حرفی واسه گفتن نداشتم .... فک نکنی فراموشت کردممم نه ... تو هر روز توی فکر و ذهن و قلبم هستی ...من و بابایی یه عالمه دوست داریم ...  گل قشنگم امشب شب یلداست ..... شب یلدات مبارک عزیزم...   امشب ما خونه مامان جون (مادربزرگ من) دعوتیم ... جای تو خیلی خالیه مامان ....  انشالا سال دیگه با هم امشب رو جشن میگیریم گلمممممممم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوستای خوبم یلدای همگی مب...
30 آذر 1392

برگ بیست و پنج

سلام عزیزکم  خوبی؟؟؟ باز داری شیطونی و بازیگوشی میکنی مامان که این ماه هم نیومدی پیشمون؟؟؟؟   عزیزم بسه دیگه ، اینجام میتونی بازی و شیطونی کنیااااااااا .... دیشب مطب دکترم بودم ... باز همون داروهای قبلی رو داد ،گفت چون ماه قبل فولی خوب داشتی دیگه داروها رو عوض نمیکنم ، گفت هر ماه فقط 20 درصد احتمال بارداری هست ... یکمی از حرفش روحیه گرفتممم ، البته الان یکی دو روزه حالم خوب شده .. این ماه  در کنار داروهایی که دکتر داده خودمم دارم یه کارایی میکنم تا رحمم آماده تر بشه ... روشهای سنتی ... ببینم چه نتیجه ای میده . گلم ... اینبار دکتر رفتنم با دردسر همراه بود ... ساعت 3:30 وقت دکتر داشتم ، مامان بابا...
21 آذر 1392

برگ بیست و چهار

عشقم دلم اندازه این ابــــــــرا گرفته، عشق تو خنده از این لبها گرفته ...   گل قشنگم  امروز از صبح داره بارون میباره ، دل منم خیلی گرفته مامان،بابایی هم رفته ماموریت و من  تنهام ، تو تنهایی خودم خیلی گریه کردم  ......... بالاخره امروز فهمیدم این ماهم تو نیومدی توی دلم ........   کاش میفهمیدی که انتظار چقدر برای من سخته .... کاش میفهمیدی این روزا چقدر برای من دیر  میگذره ... کاش میفهمیدی که سن مامان داره میره بالا و زیاد برای داشتنت وقت نداره  ....   خدایااااااااااااااااااا خیلی خسته  و دلشکسته ام .....   خدایا ... تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه ...
18 آذر 1392

برگ بیست و سه

انتظار ...انتظار... و انتظار ...   عزیزم چقدر دیگه باید منتظر اومدنت بمونم ؟؟؟ نمیدونم الان توی وجودم هستی یا نه ... کاش بدونی که چقدر چشم به راهت هستیم ....   گلم میدونم بنده خوبی برای خدا نبودم و نیستم ولی نمبدونم چه گناه بزرگی مرتکب شدم  که باید اینقدر منتظر بمونم ؟؟؟ کاش میفهمیدم .......   مرغ آمین ...    چی میشه موقع دعا کردنام ،باشی و  آمیـــــــــــــــــن بگی ........   خسته ام ... و خیلی دلم گرفته ... خدایا کمکم کن    ...
14 آذر 1392

برگ بیست و دو

سلام گل قشنگم       امروز مامان مهمون داره ، مامان بابایی داره میاد خونمون ... بیاد حتما احوال تو رو ازم میگیره ، مامانی من   چه جوابی بهش بدم ؟؟؟ تا حالا چندین بار بهم گفته .. دیگه واقعا نمیدونم چه جوابی بهش بدم  ...   عزیزم دیشب از شدت استرس خوابم نبرد ، زیر دلم درد میکرد همش میترسیدم نکنه پری خانوم   بیاد ، با اینکه میدونستم زوده برا اومدنش ولی بازم میترسیدم ، امروز روز 24 دوره هست و تا 31 خیلی مونده  ولی علائم اومدنش رو دارم .....   گلم ، خاله چند روز دیگه میره سونو ، معلوم میشه نی نی داره یا نه ... اگه این ماهم تو نیای من چیکار کنم ؟؟؟   ع...
10 آذر 1392

برگ هجدهم

سلام مسافر کوچولوی من  خوبی؟   مامان ، امروز آخرین آمپولش رو هم زد و فردا باید برم دکتر ، ببینم چی بهم میگه .  چند روزی میشد که زیر دلم سمت راست احساس یه کوچولو درد داشتم ، ترسیدم نکنه آمپولا باعث شده باشن کیست بزنم واسه همین دیروز رفتم سونو تا اگه کیست داشتم دیگه آمپول امروز رو نزنم . سونو شکمی بود که خوشبختانه کیستی نشون نداد ،  دکتر سونو گفت اون درد ، درد تخمک گذاری هست .  انشالا فردا هم همه چیز خوب باشه دیروز که روز 11 بود، 3 تا فولیکول غالب داشتم یعنی میشه مامان، این ماه با یکیشون ، بتونم تو رو داشته باشم؟؟؟؟   ...
6 آذر 1392

برگ بیست و یکم

سلام عشقم    مامان امروز حالش خیلی گرفته ، خسته ام از همه چی ... از آینده میترسم مامان .، از اینکه نتونم داشته باشمت ..   امروز با خاله حرف زدم ، احتمال میده باردار باشه ، دکتر رفت ولی واسش آزمایش بارداری ننوشت گفت با   توجه به علائمی که داری حتما بارداری و توی هفته 6 هستی واسه 13 آذر براش سونو نوشت .   خاله میگه که بچه نمیخواسته ، جلوگیری میکرده تازه شوهرش به خاطر کارش فقط آخر هفته ها پیشش هست ، خودشم میگه نمیدونم چه جوری باردار شدم .   من از اینکه دارم خاله میشم خوشحالم ولی مامان ، خاله 6 سال ازم کوچیکتره ، اگه اون باردار باشه ،   واااااااااااااااااااااا...
6 آذر 1392

برگ بیستم

یکسال گذشت ... فرشته من پارسال ، امروز هنوز نیومده از پیشم پر کشیدی مامان و منو با حسرت داشتنت تنها گذاشتی ... اگه  مونده بودی الان توی بغلم بودی ، 4 ماهه بودی عزیزم  ...  خدا نخواست ... حتما یه حکمتی بوده ...  راضیم به رضای  خدا ... و همچنان امیدوارم به دستای مهربون خدا ...  گل قشنگم ، از بهشت مامانی رو دعا کن ...   ...
1 آذر 1392